" غمکده "

زنــــدگــی به مـن آموخـــت هیـــچ کــــــس شبیه حرفهایـــش نـیـسـت . . . هیچکس


من دلم می خواهد ساعتی غرق درونم باشم !

عاری از عاطفه ها

تهی از موج و سراب

دورتر از رفقا

خالی از هر چه فراق !

. . .

من نه عاشق هستم

و

نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من

من دلم تنگ خودم گشته و بس ... !




نوشته شده در شنبه 6 اردیبهشت1393ساعت 4:22 قبل از ظهر توسط یاور همیشه مومن |


نیمه شب آواره و بی حس و حال

در سرم سودای جامی بی زوال

پرسه ای آغاز کردیم در خیال

دل به یاد آورد ایام وصال

 

از جدایی یک دو سالی می گذشت

یک دو سال از عمر رفت و بر نگشت

دل به یاد آورد اول بار را

خاطرات اولین دیدار را

آن نظر بازی و آن اسرار را

آن دو چشم مست آهو وار را

همچو رازی مبهم و سر بسته بود

چون من از تکرار او هم خسته بود

آمدمو هم آشیان شد با منو

همنشین و همزبان شد با منو

خسته جان بودم که جان شد با منو

ناتوان بود و توان شد با منو

دامنش شد خوابگاه خستگی

این چنین آغاز شد دلبستگی

. . .

وای از آن شب زنده داری تا سحر

وای از آن عمری که با او شد به سر

مست او بودم ز دنیا بی خبر

دم به دم این عشق می شد بیشتر

آمد و در خلوتم دمساز شد

گفتگو ها بین ما آغاز شد

گفتمش در عشق پا برجاست دل

گر گشایی چشم دل زیباست دل

گر تو زورق بان شوی دریاست دل

بی تو شام بی فرداست دل

دل ز روی عشق تو حیران شده

در پی عشق تو سرگردان شده

گفت در عشقت وفادارم بدان

من تو را بس دوست می دارم بدان

شوق وصلت را به سر دارم بدان

چون تویی مخمور خمارم بدان

با تو شادی می شود غم های من

با تو زیبا می شود فردای من


گفتمش عشقت به دل افزون شده

دل ز جادوی رخت افسون شده

جز تو هر یادی به دل مدفون شده

عالم از زیبائیت مجنون شده

. . .

بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش

طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش

در سرم جز عشق او سودا نبود

بهر کس جز او در این دل جا نبود

دیده جز بر روی او بینا نبود

همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود

خوبی او شهره آفاق بود

در نکاهت در نکوهی طاق بود

. . .

روزگار اما وفا با ما نداشت

طاقت خوشبختی ما را نداشت

پیش پای عشق ما سنگی گذاشت

بی گمان از مرگ پروا نداشت

آخر این قصه هجران بود و بس

حسرت و رنج فراوان بود و بس

یار ما را از جدایی غم نبود

در غمش مجنون عاشق کم نبود

بر سر پیمان خود محکم نبود

سهم من از عشق جز ماتم نبود

با من دیوانه پیمان ساده بست

ساده هم آن عهد و پیمان را شکست

بی خبر پیمان یاری را گسست

این خبر ناگاه پشتم را شکست

آن کبوتر عاقبت از بند رست

رفت و با دلدار دیگر عهد بست

با که گویم او که همخون من است

خسم جان و تشنه خون من است

بخت بد بین وصل او قسمت نشد

این گدا مشمول آن رحمت نشد

آن طلا حاصل به این قیمت نشد

. . .

عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست

با چنین تقدیر بد تدبیر نیست

. . .

از غمش با دود و دم همدم شدم

باده نوش غصه او من شدم

مست و مخمور و خراب از غم شدم

ذره ذره آب گشتم کم شدم

. . .

آخرآتش زد دل دیوانه را

سوخت بی پروا پر پروانه را

عشق من از من گذشتی خوش گذر

بعد از این حتی تو اسمم را مبر

خاطراتم را تو بیرون کن ز سر

دیشب از کف رفت فردا را نگر

 

آخر این یکبار از من بشنو پند

بر منو بر روزگارم دل مبند

عاشقی را دیر فهمیدی چه سود

عشق دیرین گسسته تار و پود

گرچه آب رفته باز آید به رود

ماهی بیچاره اما مرده بود

. . .

بعد از این هم آشیانت هر کس است

باش با او یاد تو ما را بس است !


 

نوشته شده در جمعه 23 فروردین1392ساعت 7:50 بعد از ظهر توسط یاور همیشه مومن |


من نشاني از تو ندارم
اما نشاني ام را براي تو مي نويسم
در عصرهاي انتظار به حوالي بي كسي قدم بگذار
خيابان غربت را پيدا كن و
وارد كوچه پس كوچه هاي تنهايي شو
كلبه غريبي ام را پيدا كن
كنار بيد مجنون خزان زده و كنار مرداب آرزوهاي رنگي ام
در كلبه را باز كن
به سراغ بغض خيس پنجره برو
حرير غمش را كنار بزن
مرا خواهي ديد . . .
با بغضي كويري كه غرق عصاره ی انتظار است
نشسته ام پشت ديوار دردهايم !


 

آدم است دیگر . . .

یکروز حوصله هیچ چیز را ندارد

دوسـت دارد بـردارد خـودش را بـریـزد دور !

  

نوشته شده در سه شنبه 11 مهر1391ساعت 10:11 بعد از ظهر توسط یاور همیشه مومن |

 

  

تو هرگز به راستی رنج نبرده ای

و درد بی خوابی را نمی شناسی

این منم که خواب از چشمانم گریخته است

و تا زمانی که زنده ام به جز اشک برای من همدمی نیست

وقتی که در کنار تو بودم مرا ندیدی

با رفتارت مرا نابود کردی

عاشقان مرا در شعر خود بهتر روایت کرده اند

آری تقدیر من چنین بوده که من شمعی روشن برای تو باشم

اتاق را برای تو روشن کنم و خود آرام آرام بسوزم و به پایان برسم !

 

 

 

نوشته شده در شنبه 21 مرداد1391ساعت 4:32 قبل از ظهر توسط یاور همیشه مومن |

 

این بار یا بمان و نرو یا برو نیا

تا کی همیشه سست خداحافظی کنیم

من خسته ام از این همه تکرار یک مسیر

اینک بمان درست خداحافظی کنیم

می خواستم جواب سلام از تو بشنوم

حالا که میل توست خداحافظی کنیم

وقتی که دست مان یکی و قلبمان دوتاست

باید که دست شست ، خداحافظی کنیم

وقتی سلام بوی رفاقت نمی دهد

بهتر که در نخست خداحافظی کنیم

 

 

 

نوشته شده در جمعه 2 تیر1391ساعت 6:58 بعد از ظهر توسط یاور همیشه مومن |

 

با باد خواهم گفت
حکایت نامهربانیت را
تا از هر کویی که میگذرد آن را بخواند
تا شاید روزی از سر کوی تو نیز بگذرد

و در گوشت بخواند قصه ای را که برایت آشناست

. . .

به یاد خواهی آورد مرا
نگاه یخ زده ام را
و روزی را که دنیا را بر
سرم خراب کردی

به یاد خواهی آورد


به یاد قصه ای خواهی افتاد
که نامهربانی تو و سکوت من
آخرین برگش بود


به یاد خواهی آورد
کسی را که همه دنیای تو بود


قسم هایی که خوردی
عهدهایی که بستی
و قلبی را که شکستی

همه را به یاد خواهی آورد

. . .

با باد خواهم گفت حکایت نامهربانیت را !


 

 

 

نوشته شده در شنبه 6 خرداد1391ساعت 3:4 قبل از ظهر توسط یاور همیشه مومن |

 

از خانه بیرون می زنم اما کجا امشب ؟

شاید تو می خواهی مرا در کوچه ها امشب !

پشت ستون سایه ها ، زیر درخت شب

می جویم اما نیستی در هیچ جا امشب

ای ماجرای شعر و شبهای جنون من

آخر چگونه سر کنم بی ماجرا امشب

هرشب صدای پای تو می آمد از هر چیز

حتی ز برگی هم نمی آید صدا امشب

حال سایه ای دیدم شبیهت نیست اما حیف

ای کاش میدیدم به چشمانم خطا امشب

امشب ز پشت ابرها بیرون نیامد ماه

بشکن قروق را ، ماه من بیرون بیا امشب

گشتم تمام کوچه ها را ، یک نفس هم نیست

شاید که بخشیدن دنیا را به ما امشب

طاقت نمیارم ، تو که میدانی از دیشب

باید چه رنجی برده باشم بی تو تا امشب

ای ماجرای شعر و شبهای جنون من

آخر چگونه سر کنم بی ماجرا امشب ؟!

 

 

تو به من میخندی

و من از خنده ی تو میفهمم

که کسی نیست مرا دریابد !


 

نوشته شده در پنجشنبه 14 اردیبهشت1391ساعت 3:43 بعد از ظهر توسط یاور همیشه مومن |

 

شب هم از راه رسید

و سیاهی همه جا را پوشاند

نازنین

در پی گمشده ات می گشتی ؟

او نخواهد آمد، رفتنی رفت که رفت

فکر پرواز دگر ممکن نیست

من و یک دنیا درد

تو و رویای محال

من و تنهایی و فردای دگر

همه ی آنچه که برجا مانده

و حقیقت تلخ است

. . .

پشت سر ویرانی

رو به رو وحشت تنهایی و بی سامانی

روزگار با من و تو خوب نبود

هر کدام از پی خود خواهی او ، راهی راه شدیم

صد دریغ

صد افسوس

راه بیهوده به پایان آمد

عمر ما بود که کم کم طی شد

 

نازنین

شب که از راه رسید

بغض را ویران کن

گریه کن تا که دل آرام شود

نازنین خسته شدی؟

 مرغ پر بسته شدی؟

تو به این ناله من گوش نکن

خنده را خوب به خاطر بسپار

بعد این تاریکی ، باز فردایی هست

. . .

نازنین آن فردا

صحبت از شادی کن

فکر آزادی کن

روز نو، خنده نو، عشق تابنده نو

تا شقایق باقیست زندگی باید کرد !

 

نوشته شده در پنجشنبه 6 بهمن1390ساعت 4:55 قبل از ظهر توسط یاور همیشه مومن |

 

كاش امشب بروم
بيش از اين جايز نيست، ماندن و دربدري
وقت رفتن شده دوست !

. . .

وقت آزادي و آزاد شدن
گذر از تنهايي

گذر از بي‌خبري
رفتني تا پايان

و جواب همه ي پرسشها !

. . .

رمقي نيست مرا ، خسته شدم
خسته از فلسفه ي خواهش بي پايه عشق
خسته از خنده به افتادن برگي بر خاك
خسته از پيچش پيچك بر هيچ
خسته از خواهش بلبل با گل
خسته از من بودن ، بنده ي خواهش اين تن بودن !

خسته از بيداري

خسته از بيزاري
خسته از تاريكي

و نمي‌دانم ها
خسته از فلسفه ي بود و نبود !

. . .

هيچكس زنگ نزد

و نگاهي به فراموشي احساس نكرد
چه كسي نام مرا با خود گفت ؟!
ذهن من آشفته
خالي از هر احساس و پر از تنهايي

باز هم بي‌خوابي

در شبي بي‌پايان
تا طلوعي ديگر

يا غروب آخر !

. . .

هفته‌ها مي‌گذرد

ماه‌ها مي‌گذرد

فصلها مي‌آيند

سالها مي‌گذرد
و در اين خاموشي
روزهاي دگري مي‌جويم ، و هواي ديگر
من به دنبال چراغي هستم ، كه در اين وادي سخت
رهنمايم باشد !

. . .

عاقبت خاك گل كوزه‌ گران خواهم شد
من بدان مشتاقم

من بدان محتاجم

. . .

كاشكي چشم نبود ، ديدن درد چه سود
عشق هم چاره نشد ، او كه خود مشكل بود

حرفها تكراريست ، آيه ي بيزاريست
وقت رفتن شده حيف ، اشكهايم جاريست

. . .

و يكي با من گفت :

تا سرانجام سپيد
تا به سرمنزل نور
تا خود روشني و عشق و اميد
راهي نيست
حيف از اين رويا ها ، فرصتي نيست مرا
 

" بايد امشب بروم "

 

 

.  .  .

 

نوشته شده در یکشنبه 4 دی1390ساعت 5:0 قبل از ظهر توسط یاور همیشه مومن |

 

من دارم تقاص چی رو پس میدم

به کدوم جرم و گناه محکومم

توی این زندگیه پر از عذاب

واسه چی از عشق تو محرومم

به کدوم جرم گناه باید برم تا دل حادثه تنهایی

گم بشم تو لحظه های بی کسی

تا ته شبای بی فردایی

منو رنجوندی ولی خنده هاتو به نگاه این و اون بخشیدی

اشک و تو چشمای من دیدی و باز، به منو دربه دریم خندیدی

نمی دونم که چرا تموم شدی ؟

چرا رویاهامو ویرون کردی ؟

لحظه لحظه چشم من روی دره

شاید از حرف خودت برگردی

بیای و بهم بگی که این روزا من دارم تقاص چی رو پس میدم

بعد عمری عاشقی چرا دارم همه خاطره هاتو پس میدم

من دارمن تقاص چی رو پس میدم ؟!

 

 

دست بر شانه هایم میزنی تا تنهایی ام را بتکانی ؟ 

به چه می اندیشی ؟

تکاندن برف از روی شانه آدم برفی !

 

نوشته شده در دوشنبه 7 آذر1390ساعت 0:1 قبل از ظهر توسط یاور همیشه مومن |

 

این سکوت و این هوا و این اتاق

شب به شب به خاطرم میاردت

توی این خونه هنوزم یه نفر

نمی خواد باور کنه نداردت

نمی خواد باور کنه تو این اتاق ، دیگه ما با هم نفس نمی کشیم

زیر لب یه عمره میگه با خودش ، ما که از همدیگه دست نمی کشیم

به هوای روز برگشتن تو ، سر هر راهی نشونه می کشه

با تمام جاده های رو زمین ، رد پاتو سمت خونه می کشه

من دارم هر روزمو بدون تو ، با تب یه خاطره سر می کنم

با خودم به جای تو حرف می زنم ، خودمو جای تو باور می کنم

توی این خونه به غیر از تو کسی ، دلشو با من یکی نمی کنه

من یه دیوونم که جز خیال تو ، کسی با من زندگی نمی کنه

تو سکوت بی هوای این اتاق ، شب به شب به خاطرم میارمت

خودمم باور نمی کنم ولی 

" دیگه باورم شده ندارمت ! "

 

 

خستگی هامو بگیرید

غم چشمامو بگیرید

دردو از تنم بگیرید

بذارین برم از اینجا !

جنگ من با تن تمومه ، بردن و باختن تمومه

بذارین برم از اینجا ، موندن و رفتن تمومه

نمی خوامو و نمی تونم ، به لبم رسیده جونم

نذارین اینجا بمونم ، بذارین برم از اینجا

 بذارین برم . . . 

 

نوشته شده در چهارشنبه 13 مهر1390ساعت 4:48 بعد از ظهر توسط یاور همیشه مومن |

 

تو از کنار قلب من ساده گذر کن

خدا باهام بهم زده ازم هزر کن

دست منو گرفته بود ازش گذشتم

جاده به انتها رسید من برنگشتم

میخوام خدا خدا کنم تو جای من شو

صدای من نمی رسه صدای من شو

چقدر خدا خدا کنم دلش بلرزه

گریه دل شکسته ها چقدر می ارزه ؟

نگو نگو نمی رسم طاقت موندنم کمه

ببین مسیر آخرم چشمای بارون زدمه

 

 

به من چیزی بگو شاید هنوزم فرصتی باشه

هنوزم بین ما شاید یه حس تازه پیدا شه

یه راهی رو به من وا کن تو این بیراهه بن بست

یه کاری کن برای ما اگه مایی هنوزم هست

به من چیزی بگو از عشق از این حالی که من دارم

من از احساس شک کردن به احساس تو بیزارم

تو هم شاید شبیه من تو این برزخ گرفتاری

تو هم شاید نمی دونی چه احساسی به من داری

گریزی جز شکستن نیست منم مثل تو می دونم

نگو باید برید از عشق ، نه می تونی نه می تونم  !

 .  .  .

 

نوشته شده در یکشنبه 27 شهریور1390ساعت 11:1 بعد از ظهر توسط یاور همیشه مومن |

 

خدایا عاشقم کرد و کنار من نمی مونه

داره دل می کنه میره بهم میگه پشیمونه

خدایا عاشقم کردو حالا از بودنم سیره

دل بیرحم اون حالا یه جای دیگه ای گیره

خودش با من نمی مونه میگه قسمت ما اینه !

میذاره گردن تقدیر گناهش رو نمی بینه !

. . .

تو تعبیره کدوم خوابی ؟

کدوم کابوس بی پایان ؟

چقدر دل می بری ساده

چقدر دل می کنی آسون

کدوم مهمون ناخونده منو از قلب تو رونده ؟

نگاتو کی ازم دزدید ؟

دل من رو کی سوزونده ؟

. . .

خودش با من نمی مونه میگه قسمت ما اینه !

میذاره گردن تقدیر گناهش رو نمی بینه !

چه سال نحسیه امسال

چه روزای بدی دارم

آهای تقویم پر پائیز

ازت بیزاره بیزارم

 

  

کاش غصه تموم میشد ! کاش گریه نمی کردم !

من باعث و بانیشم دنبال کی میگردم ؟!

تقصیر خودم بوده هر چی که سرم اومد

از هرچی که ترسیدم عینا به سرم اومد

تو حس منو دیدی احساس خطر کردی

تو رازمو فهمیدی دنیارو خبر کردی

این حادثه تلخو از چشم تو میدیدم

تو روی تو دنیا بود من پشت تو جنگیدم

 

 

نوشته شده در جمعه 4 شهریور1390ساعت 8:2 قبل از ظهر توسط یاور همیشه مومن |

 

پر از بغضم پر از حرف سکوتم

تو رو گم کردم اما رو به روتم

منو برگردون اون جایی که بودم

آخه تا کی گرفتار سقوطم

تو دنیایی که جای آرزوهاست

کسی جز تو منو عاشق نمی خواد

بیا تا سر بذارم روی شونت

برم مثل خودت تنهای تنها

 

  

هنوزم زخمی سیب فریبم

اسیر این شبای نانجیبم

تو خوبی کن بیا به خلوت من

تو که می دونی من اینجا غریبم

هنوزم عکس چشمات رو به رومه

نگاه تو تمام آرزومه

بذار باور کنم دستاتو دارم

نگیری دستامو کارم تمومه !

.  .  .

نوشته شده در جمعه 17 دی1389ساعت 4:41 قبل از ظهر توسط یاور همیشه مومن |


به من نگو که رهسپاری وقتی که خونه بی ستونه
وقتی دقیقه های نبضم سر بزنگاه جنونه

به من نگو که اشتباهم غرور ایثارو شکسته
نگو که خواب غفلت من تمام پل ها رو شکسته

به من که حس لال و کورم هوای خونه رو بلد نیست
به من که بی تو شرح حالم ، چیزی به جز یه بغض بد نیست

نگو که دل بریدی از من
نگو به من حرفی نداری

به من که مردنم گرفته
نگو نگو که رهسپاری

ببین که خسته و شکسته نمی رسم به صبح فردا
رو ماسه های سرد ساحل یه ماهیم خیره به دریا

تو رو قسم به آب و آینه نگو به من حرفی نداری
به من که مردنم گرفته نگو نگو که رهسپاری




در سرخ ترین ساعت خورشید ،  بریده های مرا تماشا کن کنار مردن
تماشا کن خانه ای را که رو به نابودی است
و
می ترسد از منه بی تو
من بی تو شرمسارترین افسانه ناتمامی ام
بی تو می پوسم از این بی سرانجامی
می بازم به تمام هراس ها
از ای کاش ها می سوزم و از فردا می ترسم
نگو گفتنی ها شنیده شده فرصت ها تمام
من هنوز و همیشه به تو دلخوشم و محتاج
به من نگو ، نگو که رهسپاری
 

 
نوشته شده در پنجشنبه 29 مهر1389ساعت 7:4 قبل از ظهر توسط یاور همیشه مومن |



دره خونه ام چرا بازه ؟ چرا این خونه دلگیره ؟

دارم یخ می کنم انگار ، داره خون از تنم میره !

دارم دلواپست میشم اگه هستی بگو هستم

کجا رفتی بدون من که میلرزه همش دستم

چرا حلقت توی خونه اس ؟ چرا اینو رها کردی ؟

دارم حس می کنم کمکم ، که پیشم برنمی گردی !

بهم ریخته اس چرا خونه ؟ دلت عزم سفر داره ؟

هوا تاریک شد برگرد ، آره برگرد خطر داره

نگهداری ازت واسم به زیر سقف این خونه

مثل کبریت تو باد و مثل شمع تو بارونه

اینم از آخرین کبریت ، کشیدم تو مسیر باد

یا برمی گردی یا میری ، الی الله هر چه بادا باد

. . .

توی این خونه می پیچید همیشه بوی عطر تو

بازم باختم تو این بازی بازم یکی به نفع تو

شاید یک روزی این حرفام منو یاد تو بندازه

بفهمی عاشقت بودم بدون حد و اندازه




تو که رفتی یه بارونی ولی قلبم پر از درده

آخه کی مثل من دورت ، مثل پروانه می گرده

اصلا چی شد به این زودی شدم دلداده و ولگرد

کی دستاشو گرفت این بار که دستای منو ولکرد

چیکار کردی که بعد از تو تموم خونه داغونه

نه انصافا چیکار کردی که از دنیا دلم خونه

فضای خونمون بی تو مثل انبار اندوهه

چیکار کردی که بعد از تو تموم خونه بی روحه

شبا فکر و خیال تو ، چرا خوابم نمی گیره ؟

نه تنها لحظه هام حتی ، تموم خونه دلگیره

حالا که شب به شب رفت و تو هم تنهایی سر کردی

توی تنهایی می پوسم نمی ذارم که برگردی !

. . .

نمی خوام دیگه برگردی تو که تنها نمی مونی

ولم کردی به جرمی که خودت حتی نمی دونی

منم میرم از این خونه خداحافظ در و دیوار

خداحافظ شکست من به یاد اولین دیدار


 

نوشته شده در پنجشنبه 15 مهر1389ساعت 9:35 بعد از ظهر توسط یاور همیشه مومن |

من آن روز را انتظار می کشم

روزی ما دوباره کبوترهايمان را پيدا خواهيم کرد

و مهربانی دست زيبايی را خواهد گرفت.

روزی که کمترين سرود بوسه است

و هر انسان برای هر انسان برادری ست.

روزی که ديگر درهای خانه شان را نمی بندند

قفل افسانه ايست

و قلب

برای زندگی بس است

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است

تا تو بخاطر آخرين حرف دنبال سخن نگردی

روزی که آهنگ هر حرف ؛ زندگيست

تا من بخاطر آخرين شعر رنج جستجوی قافيه نبرم...

روزی که تو بيايی ! برای هميشه بيايی

و مهربانی با زيبايی يکسان شود

روزی که ما دوباره برای کبوتر هايمان دانه بريزيم

و من آن روز را انتظار می کشم

حتی روزی

که ديگر نباشم !
 

.  .  .


 

نوشته شده در دوشنبه 18 آبان1388ساعت 11:33 قبل از ظهر توسط یاور همیشه مومن |



" خدا حافظ براي او چه آسان بود ولي قلب من از اين واژه لرزان بود "

و چنين بود كه در وقت بهار، فصل پاییز دلم زود رسید
و بهارم طی شد
در سراشیبی مرگ، برگها افتادند.

خش خشی بی پایان
و صدایی از درد

زوزه ای از سرما
باغ را ویران کرد

سبزی روی مرا می دیدی
همگی طی شد و رفت

حرف مردم شد و رفت
گفتنی را گفتیم ، آنچه می دانستیم

همه را بخشیدیم و جوانی را هم
جبر و تقدیر چنان کرد که باور کردیم

آنچه بر ما آمد !

راستي قيمت يك شاخه مريم چند است
مريمم پرپر شد

باز بــــــــــــــازنده شدم !




 
 .  .  .
 
 
نوشته شده در جمعه 17 مهر1388ساعت 3:50 قبل از ظهر توسط یاور همیشه مومن |


قصه غربت صحرا شده ام

وسعت درد فقط سهم من است

بازهم قسمت غم ها شده ام

دگر آیینه ز من بی خبر است

كه اسیر شب یلدا شده ام

من كه بی تاب شقایق بودم

همدم سردی یخ ها شده ام

كاش چشمان مرا خاك كنید

تا نبینم كه چه تنها شده ام



آن شب که دلی بود به میخانه نشستیم


آن توبه ی صد ساله به پیمانه شکستیم

از آتش دوزخ نهراسیم که آن شب

ما توبه شکستیم ولی دل نشکستیم


نوشته شده در پنجشنبه 19 شهریور1388ساعت 10:22 قبل از ظهر توسط یاور همیشه مومن |


یه روز بهم گفت : می خوام باهات دوست بشم آخه می دونی؟ من اینجا خیلی تنهام

بهش لبخند زدم و گفتم : آره می دونم فکر خوبیه من هم خیلی تنهام

. . .

یه روز دیگه بهم گفت: می خوام تا ابد باهات بمونم آخه می دونی من اینجا خیلی تنهام

بهش لبخند زدم و گفتم : آره می دونم فکر خوبیه من هم خیلی تنهام

. . .

یه روز دیگه گفت: می خوام برم یه جای دور جایی که هیچ مزاحمی نباشه

بعد که همه چی رو به راه شد تو هم بیا آخه می دونی من اونجا خیلی تنهام

بهش لبخند زدم و گفتم :آره می دونم فکر خوبیه منم خیلی تنهام

. . .

یه روز تونا مه اش نوشت : من اینجا دوست پیدا کردم آخه می دونی من اینجا خیلی تنهام

براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم :اره می دونم فکر خوبیه من هم خیلی تنهام

. . .

حالا دیگه اون تنها نیست و من از این بابت خیلی خوشحالم و چیزی که بیشتر خوشحالم می کنه

" اینه که نمی دونه من هنوز هم خیلی تنهام "


 
 
 
نوشته شده در سه شنبه 30 تیر1388ساعت 5:58 قبل از ظهر توسط یاور همیشه مومن |


روزگارم بد شده

زندگی ایم سراسر پراز غم شده

پرده های غم و غصه روی تمام زندگیم سایه افکنده

امروز دلم از هر چی که بگی گرفته


از همه کس و همه چی گرفته

اشک رو روی دیده هام میتونی ببینی


لرزش صدام دیگه عادی شده

صدای بغض گرفته ء من سالهاست که ادامه داره

شاید فکر کنی دارم زندگیم رو همین طوری هم ادامه میدم

اما اینو بدون ادامه به همین صورت از هر چی که فکر کنی سخت تره

آخه مگه میشه بین شادیهای همه اطرافیان و دوستان

دلت اونقدر غصه دار باشه که هیچی حس نکنی

همه شادیها دنیا هم که جمع بشن

بازم نمیتونم مقابل دل پر از خونت قراربگیرن

تا به حال تونستی به غم و غصه فکر کنی

اگه فکر کردی دیدی چقدر سخته

چقدر دلگیره

آره واسه من که هر روز و هر ساعت و هر ثانیه از عمرم

با غم و غصه همراه هست چی داری بگی !

امشب بازم نوشتم تا درد دلم را کم کنم

ولی این درد اونقدر بزرگه که نمی تونی باورش کنی

فقط این منم که میسوزم و می سازم

 

 

اي چشم ز گريه سرخ خواب از تو گريخت

اي جان به لب آمده تاب از تو گريخت

با غم سر كن كه شادي از كوي تو رفت

با شب بنشين كه آفتاب از كوي تو رفت

 .  .  .

 

نوشته شده در شنبه 9 خرداد1388ساعت 3:50 قبل از ظهر توسط یاور همیشه مومن |


میدونی خدا وقتی آدمو خلق کرد و داشت بدرقه اش می کرد بهش چی گفت ؟

گفت جایی که میری مردمی داره که می شکوننت

نکنه غصه بخوری

همه جا باهاتم

تو تنها نیستی

تو کوله بارت عشق گذاشتم که بگذری

قلب گذاشتم که جا بدی

اشک گذاشتم که همراهیت کنه

و

مرگ که برگردی


( خدایا می خوام برگردم )




عشق یعنی چه ؟

من تازه از آخر عشق اومدم

عشق یعنی شکستن غرور در برابر یه آدم مغرور

یعنی فریاد زدن همه احساس مقابل یه آدم بی احساس

یعنی با تمام وجود خواستن و نرسیدن

یعنی یک غروب غم انگیز و یک پائیز برگ ریز

آری عشق یعنی بی وفایی

نوشته شده در دوشنبه 14 اردیبهشت1388ساعت 6:15 قبل از ظهر توسط یاور همیشه مومن |


آخرين مطالب
» دلتنگ
» عشق تلخ
» نشانی من
» تقدیر
» خداحافظی !
» نامهربانی
» شبهاي جنون
» نازنین
» شب تنهایی
» تقاص


Design by : Pichak