تبليغاتX
" غمکده "

" غمکده "

واسه تنهایی خودم دلم می سوزه ...

HOMEPAGE

E-MAIL

BLOGSKIN

 

نشسته بود روی زمین و داشت یه تیکه هایی رو از روی زمین جمع می کرد

بهش گفتم : کمک می خوای ؟ گفت : نه

گفتم : خسته می شی ، خب بذار کمکت کنم

گفت : نه خودم جمع می کنم

گفتم حالا تیکه های چی هست ؟ بدجوری شکسته ، معلوم نیست چیه !

نگاه معنی داری کرد و گفت : قلبم ، این تیکه های قلبمه که شکسته ، خودم باید جمعش کنم

بعدش گفت : می دونی چیه رفیق ؟

آدمای این دوره زمونه دلداری بلد نیستن

وقتی می خوای یه دل پاک و بی ریا رو به دستشون بسپری

 هنوز دستشون نگرفته میندازنش زمین و میشکوننش ...

می خوام تیکه تیکه های قلبم رو بسپرم به دست صاحب اصلیش ، اون دلداری خوب بلده

آخه می دونی ، اون خودش گفته که قلبهای شکسته رو خیلی دوست داره

می خوام بدم بهش بلکه این قلب شکستم خوب بشه

...

تیکه های شکسته قلبش رو جمع کرد و یواش یواش ازم دور شد و من توی این فکر

که چرا ما آدما دلداری بلد نیستیم !

دلم می خواست بهش بگم : خب چرا دلت رو سپردی دست هر کسی ؟!

انگاری فهمید توی دلم چی گفتم !

برگشت و بهم گفت :

دلم رو به دست هر کسی نسپردم ، اون واسه من هر کسی نبود ...

 

هر چند که نام من ز لبت محو گشت و مرد

یاد مرا چگونه فراموش می کنی ؟

"  آغوش من به روی اجل بازمانده  "

ای یار بگو تو با که دست در آغوش می کنی ؟

 

+ آخرین دل نوشته های ( یاور همیشه مومن ) در سه شنبه یازدهم تیر 1387 ساعت 5:6 قبل از ظهر |


 

امروز از خستگی روزهایی که میگذرد

و از روزهای خسته ای که میگذرد

خسته ام

از بسامد مردد رنگ های مرده

از مرگ پی در پی رنگهای مردد

و از انبساط هوا در اطراف چشمانم خسته ام

میل به عطش دارم

میل به تمنای تشنگی در انقباض خنک چشمه

میل به چیزهای مرده دارم

تنهاتر از همیشه و بی صداتر از دیروز

از فردا گریزان و از دیروز هراسان

از انعکاس امروز در شیشه های مشجر خانه همسایه لذت میبرم

کاش امروز بیدار میشدم

اما خواب چنان مرا در آغوش کشیده است که تنها یک سوار

یک سوار با اسب سپید

یک سوار با پرچم آزادی

یک سوار با نام مرگ

فقط یک سوار میتواند مرا از خواب برهاند

امروز دیگر خسته ام

اصوات مزاحم

انبوه افکار مردد

و استمداد کمک یک ماهی

همه و همه مرا میخوانند

آمدم

یا آمدم و یا خواهم آمد

نمیدانم که آمده ام یا نه

ولی می آیم

 

تا که بودیم نبودیم کسی

کشت ما را غم بی هم نفسی

تا که رفتیم همه یار شدند

خفته ایم و همه بیدار شدند

قدر آئینه بدانیم چو هست

نه در آن وقت که افتاد و شکست

 

+ آخرین دل نوشته های ( یاور همیشه مومن ) در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 ساعت 8:1 قبل از ظهر |


 

بروم سوی کدامین غم دل ، که دلم پر ز غم است

و در این غمکده غم مانده و بس

غم من تنهایی است ، گرچه راهی دارد

که برم این غم خود را از یاد

کس نشد یار من و دلبر من که کند با من آشفته وفا

من که ماندم ز پریشانی احوال دلم

هیچ کس در غم من پا نگذاشت

روزها را به امید دیدار سپری کردم و اکنون خبر از آن کس نیست

شاید از درد دلم بی خبر است

یا که می داند و گاهی ز غمم ، دل او هم شکند

در میان امواج دل خود را سپرم تا که شاید برود سوی دلم

یا که با عطر وجودش آنجا دل من را ببرد سوی خودش

و من آن هنگام است که با خود گویم ، دل من آرام است

امشب از غم های خود سر در گریبان برده ام

شب شده من بی تو حیران و پریشان مانده ام

مدتی بگذشته اما من ز غم دل برده ام

شاید از من دل بریدی این چنین با بی وفایی

می کنی هر صبح را شب ، گرچه من تنهای تنها مانده ام

+ آخرین دل نوشته های ( یاور همیشه مومن ) در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 ساعت 7:26 قبل از ظهر |


 

روزی نمی رود که به یاد گذشته ها

در ظلمت ملال نگریم به حال خویش

یک دم نمی شود که به یاد جوانی ام

از فرط رنج سر نبرم زیر بال خویش

رویای خاطرات غم انگیز زندگی

تا یک نفس به سینه بود ، همدم من است

وین اشک ها که ریخته بر روی دفترم

آئینه تمام نمای غم من است

کس طاقت شنیدن این ماجرا نداشت

از بس حکایت غم من جانگداز بود

جام امید در همه ایام زهر داشت

آغوش رنج در همه احوال باز بود

در گوشه غمی که فراموشه عالمی است

گریان به صبح و شام زمان می کنم نگاه

این زندگی نبود ، سراسر فریب بود

آه ای امید رفته و ای عشق مرده ، آه

در کنج غم نشسته و یاد گذشته ها

در موج اشک می گذرند از برابرم

در شعله های حسرت و نومیدی دریغ

دل را نگاه می کنم و رنج می برم

یادت میاد که اشکامو ریختم کنار پنجره

داد کشیدم تو رو خدا نامه بده ، یادت نره

یادت میاد خندیدی و گفتی حالا بزار برم

تو رفتی و منم هنوز کنار در منتظرم

 

+ آخرین دل نوشته های ( یاور همیشه مومن ) در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 ساعت 3:27 قبل از ظهر |


 

من تو بهت گرگ و میشم تو چته ؟

من زدن تیشه به ریشم تو چته ؟

از نگاه هرزه خیابونا ، من دارم شکنجه میشم تو چته ؟

 

اسممو چند دفعه بردی تا حالا ؟

چند ستاره کم آوردی تا حالا ؟

تو مثه من که همش بد میارم ، به در بسته نخوردی تا حالا !

 

دل دیگه بسه شه درد توی برزخ سرد پی سایه نگرد

آه دیگه خسته شدم دل شکسته شدم دیگه بریدم

 

من پل دست نیازم تو چته ؟

من می سوزمو می سازم تو چته ؟

تو قمار زندگی منم که مفت ، هست و نیستمو می بازم تو چته ؟

 

من همونم که شکستیش یادته ؟

به رگ فاصله بستیش یادته ؟

حالا اومدی چیو نشون بدی ؟

دلی که نمی پرستیش یادته ؟

آنسوی این راه دراز

دل مانده درگیر نیاز

در گوشه ای از سینه من

مهرت نهفته همچو راز

می بوسمت از راه دور

می خونمت در این سکوت

می جویمت در شهر عشق

می گریم از این سرنوشت

  

+ آخرین دل نوشته های ( یاور همیشه مومن ) در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 ساعت 1:40 قبل از ظهر |


 

یه اتاق سرد سرد پنجره های نیمه باز

یه قلم یه کاغذو با یه دنیا حرف و راز

...

دارم وصیت می کنم می خوام برم یه جای دور

اونجایی که فرشته ها هستن واسم سنگ صبور

طناب دارو می بینی توی اتاق مال منه

می خوام برم پیش خدا این آخرین راه منه

...

به خدا جهنمم از این عذاب بهتره

دارم میرم تا لااقل باشم واست یه خاطره

دارم میرم تا نبینی التماس دلمو

دارم میرم تا که خدا حل کنه این مشکلمو

...

فقط یادت باشه عزیز پنجشنبه ها منتظرم

لااقل بذار تو گور یه لحظه آروم بگیرم

وقتی میای یه شاخه رز بذار سر مزار من

یه فاتحم واسم بخون یاد جوون رفتن من

 

 

+ آخرین دل نوشته های ( یاور همیشه مومن ) در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 ساعت 2:45 قبل از ظهر |


 

روز سیزده بدر هم اومد و من بازم تو اتاق تاریکم  نشستم

و آهنگ گوش می کنم و به در و دیوار و عکس های اتاقم نگاه می کنم و فکر می کنم

 بازهم دلمردگی   بازهم تنهایی

باز هم روزها و ساعتهای تکراری دارن برام تکرار می شن

فرقی برام نمی کنه که روز سال تحویله یا روز سیزده بدر یا حتی روز مرگم

مرگ هم برام یه جورایی تکراره

"   چون من خیلی وقته که مردم   "

کی میگه مرده نفس نمی کشه

کی میگه نبض جسد نمی زنه

خوبه که چشاتو یک دو وا کنی

ببین اون مرده چقدر شکل منه

...

نمی دونم چی باید بگم ، پس سکوت می کنم

 

 

از خونتون بیاید بیرون آی آدمای خوشبخت

منو تماشا بکنین به من می گن سیه بخت

اون زمونا خوب یادمه تو اون خونه صفا بود

تو اون خونه که خالیه یه قلب با وفا بود

یه روز دو تا چشم سیاه اومد تو سرنوشتم

عاشق شدم اسم اونو تو قلب خود نوشتم

عاشق شدم نمی دونستم عاشقی جنونه

آدم می شه در به در و دیوونه زمونه

آرزوهام جوون جوون تو دشت سینه مردن

منو چرا ای خدا جون با خودشون نبردن ؟

 

+ آخرین دل نوشته های ( یاور همیشه مومن ) در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387 ساعت 1:22 بعد از ظهر |


 

بی وفا عشق من    به خدا اشک من    می مونه رو گونم    تا بیای پیش من

رفتی و بعد تو چه زجری کشیدم

هنوز تار موت رو به دنیا نمی دم

تو رو به خاطراتمون تو منو بی خبر نذار

تو رو به اشکمون قسم منو چشم بدر نذار

باشه میرم از پیشت خداحافظ عشق من

ببخش روی نامه هام باز چکیده اشک من

دل تو موندنی نبود خداحافظ عشق من

 حالا که نموندی    بگو از من چی دیدی    چه ساده نشستی   چه ساده پریدی  

بغضمو وقت جدایی نگه داشتم به سختی

حتی واسه دلخوشی من دست تکون ندادی رفتی

پس بذار روی ماهت رو دم آخر نگاه کنم

سخته با خاطراتمون با دل خون نگات کنم

وقت رفتنت نبود خداحافظ عشق من

"  دلت می شکنه یه روز می دونی قدر اشک من  "

سخته گفتنش ولی خداحافظ عشق من

 

 

زندگی قصه تلخی است

که از آغازش بسکه آزرده شدم

چشم به پایان دارم !

 

 

+ آخرین دل نوشته های ( یاور همیشه مومن ) در سه شنبه ششم فروردین 1387 ساعت 11:32 قبل از ظهر |


 

پشت میز قمار دلهره عجیبی داشتم

برگی حکم داشتم ودیگر هر چه بود ضیعف بود و پایین

بازی شروع شد

حاکم او بود و من محکوم

همه برگهایم رفتند و سه برگ بیش نماند

برگی از جنس وفا رو کرد من بالاتر آمدم

بازی در دست من افتاد

عشق آمدم با حکم عشوه و ناز برید

و حکم آمد از چشم سیاهش

زندگی حکم پایین من بود و من باختم !

 

 

گفتمش تو می روی من چه کنم ؟

عکس رخساره ماهش را داد

گفتمش همدم شبهایم کو ؟

تاری از زلف سیاهش را داد

وقت رفتن همه را می بوسید

به من از دور نگاهش را داد

 

+ آخرین دل نوشته های ( یاور همیشه مومن ) در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 ساعت 2:27 قبل از ظهر |


 

حالم بد نیست ، غم کم می خورم

کم که نه ، کم کم می خورم

آب می خواهم سرابم می دهند

عشق می ورزم عذابم می دهند

خود نمی دانم کجا رفتم به خواب

از چه بیدارم نکردی ، آفتاب ؟

خنجری بر قلب بیمارم زدند

بی گناهی بودم و دارم زدند

دشنه ای آمد بر پشتم نشست

از غم نامردمی پشتم شکست

عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام

تیشه زد بر ریشه اندیشه ام

عشق اگر این است مردد می شوم

خوب اگر این است من بد می شوم

بس کن ای دل ، نابسامانی بس است

کافرم دیگر ، مسلمانی بس است

در میان خلق سر در گم شدم

عاقبت آلوده مردم شدم

بعد از این با بی کسی خو می کنم

هر چه در دل داشتم رو می کنم

نیستم از مردم خنجر به دست

بت پرستم ، بت پرستم ، بت پرست

بت پرستم ، بت پرستی کار ماست

چشم مستی تحفه بازار ماست

درد می بارد چو لب تر می کنم

طالعم شوم است ، باور می کنم

من که با دریا تلاطم کرده ام

راه دریا را چرا گم کرده ام ؟

قفل غم بر درب سلولم مزن

من خودم خوش باورم گولم مزن

من نمی گویم که خاموشم مکن

من نمی گویم فراموشم مکن

من نمی گویم که با من یار باش

من نمی گویم مرا غمخوار باش

من نمی گویم ، دگر گفتن بس است

گفتن اما هیچ ، نشنفتن بس است

آه در شهر شما یاری نبود

قصه هایم را خریداری نبود

وای رسم شهرتان بیداد بود

شهرتان از خون من آباد بود

از در و دیوارتان خون می چکد

خون من ، فرهاد و مجنون می چکد

خسته ام از قصه های شومتان

خسته از همدردی مسموم تان

آسمان خالی شد از فریادتان

بیستون در حسرت فرهادتان

عشق از من دور و پایم لنگ بود

قیمتش بسیار و دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پایم خسته بود

تیشه گر افتاد دستم بسته بود

هیچ کس دست مرا وا کرد ؟ نه

فکر دست تنگ من را کرد ؟ نه

هیچ کس اشکی برای من نریخت

هر که با من بود از من می گریخت

چند روزی هست حالم دیدنی است

حال من از این و آن پرسیدنی است

گاه بر روی زمین زل می زنم

گاه بر حافظ تفائل می زنم

حافظ دیوانه فالم را گرفت

یک غزل آمد که حالم را گرفت

ما ز یاران چشم یاری داشتیم

خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

 

...

 

+ آخرین دل نوشته های ( یاور همیشه مومن ) در پنجشنبه دوم اسفند 1386 ساعت 10:41 بعد از ظهر |


 

یادت میاد گفتی به من ، عشق تو رو به دل دارم

دروغ می گفتی اما من ، راس راسکی دوست دارم

سربه سرم گذاشتی و چند روزی موندگار شدی

گفتی که همدمم می شی ، همرنگ روزگار شدی

چشات به من دروغ می گفت اما بازم می خواستمت

وقتی که رفتی به سفر ، به انتظار نشستمت

پیش خودم دلم می گفت ، که بر می گردی از سفر

برگشتی اما چه جوری ، دستت تو دست یک نفر

دلم که باور نمی کرد از تو یه دستی خورده بود

اون روز نشست و گریه کرد ، که بازی رو نبرده بود

بعد از سرود عشق تو ، دلم دیگه شعری نخوند

همرنگ آدما شد و عاشق هیچ کسی نموند

بعد از تو و نگاه تو ، هنوز یه چیزی کم دارم

حسی مثه دلواپسی ، حس دوباره گم شدن

یه جایی پشت بی کسی ، همش به فکر رفتنم

 

+ آخرین دل نوشته های ( یاور همیشه مومن ) در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386 ساعت 8:57 بعد از ظهر |


 

رفتنت در باورم نمی گنجد

چه آرام پر کشیدی ای الاهه مهر

تو مهربان ترین بودی و با شکوه ترین لبخندها بر لبان تو نقش می بست

صبح ها در جستجویت بی قرارم و هر غروب داغ رفتنت ، آتش بر وجودم می زند

رفتنت غم پائیزی را دو چندان کرده است 

 

 

خیلی سخته که بغض داشته باشی اما نخوای کسی بفهمه

خیلی سخته که عزیزترین کست ازت بخواد که فراموشش کنی

خیلی سخته که سالگرد آشنایی با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگیری

خیلی سخته که روز تولدت همه بهت تبریک بگن جز اونی به خاطرش زنده ای

خیلی سخته که غرورت رو به خاطر یه نفر بشکنی ، بعد بفهمی دوستت نداره

خیلی سخته که همه چیزت رو به خاطر یه نفر از دست بدی اما اون بگه که دیگه نمی خوامت

...

 

+ آخرین دل نوشته های ( یاور همیشه مومن ) در جمعه یازدهم آبان 1386 ساعت 9:34 بعد از ظهر


 

زندگی با آدماش برای من یه قصه بود

توی این قصه کسی با کسی آشنا نبود

همه خنجر توی دست و خنده روی لبشون

توی شب صدایی جز گریه بیصدا نبود

 

نمی خوام مثل همه گریه کنم دیگه گریه دل و وا نمی کنه

قصه های پشت این پنجره ها غم و از دلم جدا نمی کنه

 

قصه ماتم من هر چی که بود ، هر چی که هست

قصه ماتم قلب خسته یه آدمه

وقته خوابه ، دیگه دیره ، نمی خوام قصه بگم

از غم و غصه برات هر چی بگم بازم کمه !

 

 

+ آخرین دل نوشته های ( یاور همیشه مومن ) در جمعه سی ام شهریور 1386 ساعت 4:52 قبل از ظهر


 

 

ای دل اینجا دگر جای ما نیست

با غم ما کسی آشنا نیست

ای بلاکش چه جویی ؟ چه خواهی ؟

در دیاری که رسم وفا نیست ، مهربانی ندارد خریدار

عشق و حسن و هنر را بها نیست

هر چه بینی فریب است و نیرنگ

روی دل ها به سوی خدا نیست

این منم بی نصیب از جوانی

این منم کشته مهربانی

رانده از درگه مهربانان

خسته از تیغ یاران جانی

این منم تشنه باده مرگ

این منم سیر از این زندگانی

این دل و این همه رنج و اندوه

این من و این غم جاودانی

ای خدا یار من باوفا بود

با غم و غصه ام آشنا بود

آیت رحمت آسمانها

مظهر عشق و لطف و صفا بود

از رخش پرتو مهر می تافت

در نگاهش جمال خدا بود

دیگر آن نازنینم در برم نیست

سایه عشق او بر سرم نیست

بی گمان چاره دیگرم نیست

آن همه آرزو رفت بر باد ؟!

ای خدا ، ای خدا باورم نیست

ای دل خسته با درد خو کن

اشک غم را نهان در گلو کن

غنچه آرزوی تو پژمرد

بعد از این مرگ را آرزو کن

سر به دریای حیرت فرو بر

گوهر عشق را جستجو کن

گرچه آن گل تو را برد از یاد

هر نفس یاد او ، یاد او کن

 

+ آخرین دل نوشته های ( یاور همیشه مومن ) در جمعه یازدهم خرداد 1386 ساعت 6:30 قبل از ظهر |


 

ای زندگی دلگیرم از تو

غمهات منو دیوونه کرده

هر چی غم و درده تو دنیاست

اینجا تو قلبم خونه کرده

دیدی که هیشکی پناهم نبود

هیچوقت کسی چشم به راهم نبود

حتی کسی با دل خسته ام

در زندگی تکیه گاهم نبود

ای کسانی که مسول دفن کردنم هستید

دوست دارم وقتی مردم چشمانم را باز بگذارید تا همه بدانن چشم انتظار از این دنیا رفتم

دستانم را از قبر سردم بیرون بگذارید تا همه بدانن دست خالی از این دنیا رفتم

به من کفن سیاه بپوشانید تا همه بدانند هر چه سیاه بختی بود مال من بود

قالب یخی بر سر مزارم بگذارید تا با اولین طلوع خورشید به جای یارم بر سر مزارم آب شود

چون می دانم که او از مرگ من نیز باخبر نخواهد شد

 

+ آخرین دل نوشته های ( یاور همیشه مومن ) در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386 ساعت 4:9 قبل از ظهر


 

هیچکس برای دیدن من نمی آید

در انتهای شب گم شده ام و چشمان گریانم نابینا گشته

هیچکس دلش برای تنهایی ماه نمی سوزد

هیچکس نمی خواهد باور کند که ماهی قرمز خانه مادر بزرگ خواهد مرد

هیچکس برای پرپر شدن شقایق خانه مان اشک نمی ریزد

هیچکس به سراغ غمگین ترین عاشق دنیا نمی آید

دلم تنهاست ، روحم تنهاست ، احساسم شکسته شده

و خنجر فرو رفته از قلبم خارج نمی شود

هیچکس نیست که قلبم را با نخ و سوزن محبت بدوزد

هیچکس زیر بازوان ناتوان را نمی گیرد تا زمین نخورد

هیچکس سراغ من را نمی گیرد ... هیچکس !

 

 

 

+ آخرین دل نوشته های ( یاور همیشه مومن ) در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385 ساعت 1:38 قبل از ظهر |


 

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

در بهاری روشن از امواج نور

در زمستانی غبار آلود و دور

یا خزانی خالی از فریاد و شور

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

روزی از این تلخ و شیرین روزها

روز پوچی همچو روزای دگر

خاک می خواند مرا هر دم به خویش

می رسند از ره که در خاکم نهند

آه شاید عاشقانم نیمه شب

گل به روی گور نمناکم نهند

بعد من ناگه به یک سو می روند

پرده های تیره دنیای من

چشمای ناشناسی می خزند

روی کاغذها و دفتر های من

در اتاق کوچکم پا می نهند

بعد من با یاد من بیگانه ای

در بر آئینه می ماند به جای

نقش دستی ، تار مویی ، شانه ای

می رهم از خویش و می مانم ز خویش

هر چه بر جا مانده ویران می شود

روح من چون بادبان قایقی

در افقها دور و پنهان می شود

می شتابند از پی هم بی شکیب

روزها و هفته ها و ماه ها

چشم تو در انتظار نامه ای

خیره می ماند به چشم راه ها

لیک دیگر پیکر سرد مرا

می فشارد خاک دامنگیر خاک

بی تو دور از ضربه های قلب تو

قلب من می پوسد آنجا زیر خاک

بعدها نام مرا باران و باد

نرم می شویند از رخسار سنگ

گور من گمنام می ماند به راه

فارغ از افسانه های نام و ننگ .

 

 به امید فرا رسیدن این روز   " 

 

 

+ آخرین دل نوشته های ( یاور همیشه مومن ) در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385 ساعت 9:15 بعد از ظهر |


 

یه طاق پاره مشکی یه آگهی ترحیم

یه دسته گل روی دری همیشه بسته

یه قاب عکس رو دیوار ساعت همیشه خوابیده

گلدون و پنجرم که دل شکسته

یه مرد بی هویت یه نامه وصیت

یه حلقه توی دست مرد خسته

...

رفتیو جات خالی شد تو خونم

آتیشو باز کشیدی به جونم

می دونم که حرفای قشنگت   چیزی نیست جز اشکی رو گونم

آخ بازم داغت کوبید تو سینه   یاد تو چقدره دلنشینه

خدایا کاری کن از بهشتت بتونه اشکامو ببینه

...

یه عشق نیمه کاره اشکای باز دوباره

یه قبر بی ستاره میون یه شهر

یه سینی خرما از سنگ یه آدم غریبه

سرده ولی می سوزه باز توی تب

جای لباش رو لبهاش رفت و نشست سر جاش

زد زیر گریه با یه بوسه از لب

...

رفتی جایی که کسی ندیده ، زندگی دنیا همش فریبه

شکوه از بیراهه های غربت ، می دونم اینجا هم غریبه

یادته واست جون می سپردم ؟

 الکی تو آغوشت می مردم ؟

ولی تو فقط یک دفه مردی ، که بگی دیگه بازی رو بردم

رفتیو جات خالی شد تو خونم

آتیشو باز کشیدی به جونم

می دونم که حرفای قشنگت چیزی نیست جز اشکی رو گونم

آخ بازم داغت کوبید تو سینه یاد تو چقدره دلنشینه

خدایا کاری کن از بهشتت بتونه اشکامو ببینه

 

 

 

 

+ آخرین دل نوشته های ( یاور همیشه مومن ) در دوشنبه هجدهم دی 1385 ساعت 3:25 قبل از ظهر |


 

به زیر خاکمو هنوز نرفتی از خیال من

غصه نخور  سیاه نپوش  گریه نکن برای من

دیگه فقط آرزومه بارون بباره رو تنم

رو سنگ قبرم بنویس تنها ترین تنها منم

 

 

قول بده وقتی تنها می شم بازم بیای کنار من

شبای جمعه که میاد بیای سر مزار من

   قول میدی ؟!  

 

+ آخرین دل نوشته های ( یاور همیشه مومن ) در چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385 ساعت 10:27 بعد از ظهر |


 

وقتی که خاکم می کنن بهش بگید پیشم نیاد

بگید که رفت مسافرت بگید شماره ای نداد

یه جوربگین که آخرش از حرفاتون حل نکنه

طاقت ندارم ببینم به قبر من نگاه کنه

دونه به دونه عکسامو بردارید آتیش بزنید

هر چی که خاطر دارم برید و از بیخ بکنید

نذارید از اسم منم یک کلمه جا بمونه

نمی خوام هیچ وقت تنمو توی گورم بلرزونه

برو آتیش به قلب من نزن  بذار نگاهت از یادم بره

بذار واسه همیشه قلب من  چال بشه با منو کلی خاطره

 

برو نمی خوام ببینی خونه من خالی شده

همدم من به جای تو  ریگای پوشالی شده

اونکه می گفت می مرد برات  دیدی راس راسی مرد

رفت و همه خاطره شم به خاطرت برداشت و برد

بهش بگین نشست به پات  بهش بگین نیومدی

بگین هنوز دوست داره با اینکه قیدشو زدی

نشونی قبر منو بهش ندین خوب می دونم

میاد جای همیشگی سر قرار تو رودخونه

برو آتیش به قلب من نزن  بذار نگاهت از یادم بره

بذار واسه همیشه قلب من  چال بشه با منو کلی خاطره

. . .

می خوام رو سنگ قبرم این باشه

طلوعی که خیلی غم انگیز بود

قشنگترین خاطره عمرم

غروبی که خیلی دل انگیز شد

رو سنگ قبرم بنویس روزی اومد امیدم به آخر

ولی حالا بدرقه راهم  داغی که موندش رو دل مادر

 

 

+ آخرین دل نوشته های ( یاور همیشه مومن ) در جمعه دوازدهم آبان 1385 ساعت 5:46 قبل از ظهر |



www.ghamkade.tk

JavaScript Codes